تبليغاتX
سلام زندگی...
باور کنیم خوشبختی همین نزدیکی هاست ...

باي بسم الله

اگرچه ماه رمضان است و قاعدتا بايد ششدانگ حواسمان برود سراغ معنويات و مسائل ماورائي ، اما بعضي از اخبارمسموع چنان روي اعصاب آدم قدم ميزنند كه نميشود خورد و دم نياورد...باور كنيد اگر نگويم مي تركم و صد البته حفظ جان امريست واجب...

 به حق چيزهاي نديده و نشنيده ! ...

خدا را شكر كه تمام مشكلات دامنگير مملكت ما (از قبيل بيكاري و تورم و زير و روي خط فقرو ...) حل يا منحل شده و و فقط مردان بضاعتمند  ما يك كمي در امر تجديد فراش مشكل داشتند كه آنهم با تلاش و كوشش دولت خدمتگزار در حال حل شدن است تا ديگر با خيال راحت و بدون هيچگونه دغدغه اي به امر خدمت به مردم (!) بپردازند...

تصور بفرماييد كه قوه قضاييه و هيئت دولت طرحي به مجلس ارائه ميكنند كه مرد مثلآ بتواند همزمان با خريدن دومين ماشين ، دومين همسرش را نيز اختيار كند!  توجيهش هم براي همزماني اين دو كار ، دستيابي به تمكن مالي به اندازه ايست كه قانون برايش تعيين كرده ...

قديميها خيلي چيزها حاليشان بود ، بيخود نبود كه مي گفتند :" مواظب مردها باشيد كه شلوارشان دو تا نشود!"

احتمالا اين قانون تا به تصويب مجلس برسد اينگونه اصلاح ميشود كه:

" مردها با ارائه فاكتور خريد شلوار دوم ، حق اختيار زن دوم (و همينطورتا شلوار چهارم ) را مي توانند از دادگاه كسب نمايند"...

حالا اين وسط امان از آدمهاي نو كيسه كه اين روزها تا دلتان بخواهد به وفور يافت ميشوند...از همانهايي كه اگر بابايشان را نمي ديدند ادعاي پادشاهي ميكردند!

پ.ن: حالا كه دارم اين مطلب را مي نويسم ، رييس با لبخندي مليح - كه خدا مي داند پشتش چيست -  مي گويد : اين حرفها كه از من گذشته ، تو نگران چي هستي؟ و من همينجور كه دارم مينويسم  ميگويم : نگران خودم كه نيستم ، دارم كلي حرف ميزنم ... اما هي يك چيزي ته ذهنم را قلقلك ميدهد : از آن نترس كه هاي و هويي داره،از اون بترس كه سر به تو داره!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:31  توسط خان باجی | 

آغاز سخن شور و شري ميخواهد...

از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، چند روزي بود كه شور و شر خونم بد جور افتاده بود پايين و هر كاري ميكردم كه بياد بالا نميومد كه نميومد ، چراش بماند...

چند تا تذكر بجاي رييس هم شده بود چاشني قضيه و زده بودم به سيم آخر كه وبلاگ رو حذف كنم كه از قضا شهامت اينكار رو هم نداشتم...

خلاصه بعد ازگذشت چند روز مجوز نوشتنمون تمديد شد و حالا بقيه قضايا...  

قبل از هر چيز حلول ماه رمضان را تبريك ميگم . اگر چه  با آثار و شواهدي كه بنده در دست دارم شخصا چهارشنبه را اول ماه اعلام ميكنم ، اما چه كنيم كه هنوز كسي با ما در اين رابطه مشورت نكرده ...

 

 ماه گرفتگی نیمه شعبان

 

عكسي  رو كه مي بينيد رييس، از خسوف شب نيمه شعبان گرفته كه هلال ماه كامله و به نظر ماه شب چهارده ميرسه كه با احتساب اين موضوع چهارشنبه اول رمضانه ...

(اصلا كي به من گفته باز پا تو كفش سياست (! ) كنم؟؟؟)

******

اگرخاله ام ريش داشت مي شد آقا داييم !!!

اين آقاي قراخانلو يكي از مديراي كميته المپيك مطلبي گفته كه هر كاري كردم از كنارش بگذرم نشد ...

"در رده بندي مدالها ما توانستيم جايگاه 51 را كسب كنيم . اگر يك مدال طلا به اين مدالها اضافه ميشد به جايگاه 36 صعود ميكرديم و اگر دو طلا بيشتر مي گرفتيم ، جايگاه 27 را به خود اختصاص  ميداديم كه از المپيك آتن نيز جايگاهمان بهتر مي شد..."

منطق را حال مي كنين؟ واقعا شما اصلا به اين موضوع فكر كرده بودين؟ تازه تصور كنين اگر ۱۰-۲۰  تا طلاي ديگر ميگرفتيم كجاي جدول جا داشتيم ؟؟؟!!! (حكايت يه ليوان ماست و يه دريا دوغ و اينا...كه اگه ميشد ، چي ميشد!)

آقاي علي آبادي هم  فرمودند كه " از نظر من معصومي و سوريان و مير اسماعيلي نيز برنده هستند چرا كه دلشان براي ملت ايران مي تپيد . "

خب همين کافیه ديگه ! اگه بقيه هم دلشون يه كم براي ملت مي تپيد كه برنده اعلام ميشدن و ما مثل هميشه پيروز ميدان ... ،اگر چه اساسا در مرام ما چيزي به عنوان شكست وجود نداره و تحت هر شرايطي پيروزيم ! پس نتيجه ميگيريم كه مشكل المپيك ما ،مشكل  دلهايي بود كه براي ملت نمي تپيد كه اونهم با مصرف روزانه  نيتروگليسيرين و اينا حله ، اصلا كي گفته كه مشكل جاي ديگه ست؟؟؟

 ******

از هر چه بگذريم سخن دوست خوشتر است...

دولت با اين طرح جديدش بد جور رفته روي اعصاب مردم...

"طرح جمع آوري اطلاعات اقتصادي خانوارها!"

اين چند روز هر جا كه ميري صحبت از همين پرسشنامه هاست . خاله خانم  ما كه تحليل گر فوق العاده قهاريه در اين رابطه اشاره ميكنن :

"تله كوته اجل كه برسه ، خونه خا زنه لگه تيك گينه"

ترجمه: "اجل خروس كه برسه پاي زن صاحبخونه رو نوك ميگيره "

واقعا به نظر شما با وجود چنين تحليلگراني در داخل ، ما چه نيازي به تحليلگران اونور آبي و صداي آمريكا  و اينا داريم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:26  توسط خان باجی | 

منو بگو كه از صبح دارم مشت مشت اسپند دود ميكنم براي فردين معصومي ...

همه چيز داشت رديف مي شد كه ما يه مدال ديگه بگيريم و يه پله بيايم بالاتر...آقا جون باور كنين چشم خورديم .همين امروز صبح كه كشتي گير آمريكايي رو برديم ، من يه جورايي حس كردم چشم حسودا از جمله اين شيطان بزرگ داره ميتركه ...خب اينم شد نتيجه ش ...

در حاليكه ديروز آقاي علي آبادي اظهار ميكرد "تا اينجا ورزشكاران ما حضور خوبی داشته اند "حالا كه دارن اين همه باخت رو آسيب شناسي ميكنن ميگن : مديران ورزشي كشورالمپيك رو دست كم گرفتن ... ! اتفاقا راست ميگن! اصلا ما ايرانيها از صغير تا كبيرمون عادت كرديم همه چيزهاي مهم رو دست كم بگيريم ! همين جوري يلخي يلخي ميخوان جهان رو هم مديريت كنيم ديگه ...همه كارهامون شده هيئتي ...يه صلوات ميفرستيم انتظار داريم همه مشكلاتمون حل بشه ...

حالا بشينيم هي حرص بخوريم تا فردا ببينيم هادي ساعي چيكار ميكنه ، البته اگه تا اون موقع دور از جون شما ، ازغصه غمباد نگيريم...

با اين وضيتي كه داره پيش ميره ما داريم به قول سعدي  دچار دو مصيبت ميشيم : هم نقصان مايه (بخوانيد مدال) و هم شماتت همسايه! ... حالا نقصان مايه رو ميشه يه كاريش كرد اما چه كنيم با شماتت همسايه ؟ اونهم چه همسايه هايي...!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 19:29  توسط خان باجی | 

 

 الهی شکر ...

بالاخره بعد از 11 روز نطقمون باز شد!...

بعد از اين چند روز كه وقت و بي وقت نشستيم و زل زديم به  صفحه تلويزيون و آخرش كلي حرص خورديم و رفتيم دنبال كارمون ، امروز ايرانيها هم اولين مدالشون رو گرفتن تا ما هم توي  "رنکینگ  المپيك " وارد بشيم و اون ته ته جدول  جا خوش كنيم ...دست مراد محمدي درد نكنه...

"ما منتظر دومیش هستیم"...

... اون از عليرضايي  كه  به محض اينكه شناگر اسراييلي رو اون ور استخر ديد ، سرديش كرد و نرفت تو آب ، اون از احسان حدادي قهرمان پرتاب ديسك ، كه چنان جلوي دوربين گريه مي كرد كه جيگر آدم كباب مي شد ! و اونم از بقيه  ورزشكارها كه تو همون مراحل اول  باختن و رفتن كنار و گروه گروه دست از پا درازتر برگشتن خونه شون ...  

ولي از همه اينها گذشته ، اين چيني هاي چشم بادومي  كه نصفشون  زیر زمينه هم همه دنيا رو گذاشتن سر كار ! امروز از خبرها  شنيديم كه مدال طلايي كه به ورزشكارها دادن فقط 6 گرم طلا داره و بقيه اش از نقره ست و ورزشكارها كلي شاكي شدن...حالا توي اين هاگير و واگير كي اومده مدالها رو امتحان كرده ، بماند...(احتمالا كار ، كار ايرانيهاست ، يه نگاه به عكس بندازين حتما شما هم مثل من شك ميكنين...!)

فكر ميكنم چيني ها هم ضرب المثل "دندون اسب پيشكشي رو نمي شمرن " رو توي فرهنگشون دارن كه دست به چنين كاري زدن ...احتمالا در توضيح اين كارشون هم (بلا تشبیه) ميگن :

" نه از من جو ، نه از تو دو ! بخور كاهي برو راهي..."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 19:4  توسط خان باجی | 
 

 

ميلاد نور

دیدیم به خواب دوش که ماهی برآمدی

کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

تعبیر رفت یار سفر کرده میرسد

ایکاش هر چه زودتر از در درآمدی

 

489936waplsb8efn.gifالهم عجل لولیک الفرج  489936waplsb8efn.gif

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:20  توسط خان باجی | 

تولد

جل الخالق!

ساعتها و روزها گاهي اونقدر كند مي گذرن كه گاهي براي گذشتشون دقيقه شماري مي كني ، اما سالها عين برق و باد پشت سر هم ميان و ميرن... 

شايد هيچ چيزي مثل يه كيك تولد با شمعهای روشن روش ، نميتونه يادت بياره كه يكسال ديگه از عمرت گذشت...اي داد بيداد... قرار نبود به اين زودي يكسال ديگه هم بگذره ...كوچيك كه بوديم ،چقدر يكسال دير ميگذشت ،اما حالا...انگار كه افتاده توي سرازيري و تخت گاز  پيش ميره...

كوچيك كه بوديم ، انگار معني همه چيز فرق ميكرد...همش عجله داشتيم براي بزرگ شدن و امروز كه ديگه بزرگ شديم نگران روزهاي تولدي هستيم كه پشت سر هم میان و میرن و غفلتي ، كه گاهي فراموش ميكنيم اصلا براي چي اومده بديم... 

... توي اين بلبشوي بنايي كه همه چيز ريخته به هم ، و سفر كاري رييس (هر چند كوتاه ) كه جزئ لاينفك زندگيمون شده ، و توي شرايطي كه اگه پيامك (!) تبريك  دوستي بهم نميرسيد، اصلا يادم نبود كه توي چه فصلي هستيم ، بچه ها سورپرازمون كردن و كيكي و گلي و شمعي و...

دستشون درد نكنه ...، ولي آخه اين بچه ها كي بايد ياد بگيرن كه براي خانمها از  ۲۵ - ۳۰  سال به بعد ، شمع گذاشتن روي كيك ، جزئ محرمات شمرده ميشه؟!

همه اينها يه طرف ، "تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته" كه يكي از راه برسه و بپرسه :"خب به سلامتي چند ساله شدي ؟"36_1_44.gif

 

پ.ن ۱:شدیدا دنبال " فایل پي دي اف" كتاب" نسيم شمال" كه قابل دانلود باشه ميگردم. اگه اطلاعي ازش دارين ، بنده رو هم در جريان بذارين...با تشكر قبلي و  قلبي....

پ.ن:كاش به جاي كلمه مستعمل و نخ نماي شرمنده و از اين حرفها ، چيزي پيدا ميكردم تا به دوستاي با معرفتم" فاطمه عزيز و مريم  بزرگوار و نگار نازنينم و دوستان ديگه اي كه وبلاگ ندارن" تا من به نوعي از شرمندگيشون در بيام ، بگم... دوستان عزيز لااقل پا شيد يه ناهاري ، شامي ، بعد از شامي ... ، دسته جمعي بياين خونه مون يا ما رو  دعوتمون كنين ...(بعد نگي نگفتي ها...)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:8  توسط خان باجی | 

 

آقا جون تا ما ميايم يك كلمه حرف بزنيم ميگن: جو سازی نکن...

تا ميايم يه نظري بديم ميگن سوئ ظن نداشته باش...

حالا اينبار هم اينو بگم ؛  قول ميدم بار آخرم باشه  و ديگه از اين حرفها نزنم...

.

.

...چند وقت پيش دختر فاطمه خانم  همسايه مون يه كاسه آش رشته با تزيين خيلي خوشگلي

 آورد خونه مون .  مناسبتش رو كه پرسيدم گفت : آش پشت پاي مهديه  .  (اينوميدونستم مهدي ( داداشش ) باشگاه جودو ميره و خوب هم توي اين رشته پيشرفت كرده ...)

گفتم داداشت كجا رفته ؟ گفت با تيم ملي رفته تركيه !

گفتم: اِ اِ اِ ه ه ه ه جاش خالي نباشه .... زیر چشمی نگام کرد و خندید و خداحافظي كرد و رفت...  

با شناختي كه از فاطمه خانم داشتم  ميتونستم حدس بزنم كه اگه پسرش عضو تيم ملي بود، اونقدر توي بوق و كرنا ميكرد كه  خواجه حاظ شيرازي هم جريان رو  ميفهميد ...برای همین منتظر فرصت بودم تا ته و توی قضیه رو در بیارم...(بالاخره خواهر زاده همون خاله ایم دیگه...)

فرداي اون روز فاطمه خانم رو ديدم كه  نفس زنان از بيرون مي اومد ، جلوي در مجتمع همديگرو ديديم . بابت آش تشكر كردم و ازش پرسيدم : خب به سلامتي آقا مهدي كجا رفته ؟

پشت چشمي نازك كرد و با صداي نازكش گفت : تركيه ! حالا هم دارم از مدرسه اش ميام؛رفتم غيبتش رو موجه كنم ! وقت امتحاناتشونه ، آخه امسال پيش دانشگاهيه... ميدونيد كه  مهدي بچه م  خيلي وقته  ميره جودو...

- آره ميدونم

- ميدوني كه مربي باشگاهشون هم يكي از مربياي تيم مليه ...

- بعله در جريانم ....به سلامتي...

- سلامت باشي خواهر ! ... بعد در حاليكه سعي ميكرد هيجانش رو مخفي كنه گفت: مربيش از آشناهاي نزديكه ، مهدي هم كه كارش خيلي خوبه ، درسته كه خيلي مونده تا به تيم ملي برسه اما مربيش ميگه به انگيزه نياز داره ، براي همين چند روز پيش زنگ زد خونه و گفت كه اجازه بدين مهدي با بچه هاي تيم ملي به اين سفر بياد تا هم تشويق بشه و هم يه دوري زده باشه ...

_آخييي!!! چه خوب ...

-آره خودشم دوست داشت بره ،  ديديم  فرصت خوبيه اجازه داديم  بره  ...

جريان گذشت تا نزديك  اومدن آقا مهدي شد...

يه روز ديدم يه پلاكارد  زدن دم در مجتمع  به اين مضمون :

"بازگشت افتخار آميز قهرمان ملي آقاي  مهدي... را گرامي ميداريم..."

جالبتر از اين پلاكارد خبري بود كه از اخبار ورزشي همون شب پخش شد:

قهرمان 60 كيلو گرم تيم جودوي ايران آقاي مهدي...  كه قرعه اش با رزيم اشغالگر قدس افتاده بود، از رويارويي با ورزشكار اين كشور امتناع  نمود  و بدين سان ، افتخار ديگري برافتخارات كشورمان افزود !!!!!!!

فرداش هم مادرش زنگ زد و در حاليكه ديگه نميتونست هيجانش رو كنترل كنه گفت : امروز يه مهموني براي بازگشت قهرمانمون  ترتيب داديم ، شما هم  حتما تشريف بيارين ...

 

خلاصه ... رفتيم و توي اون ضيافت با شكوه شركت كرديم و ديگه صداشم در نياورديم كه چطو شد كه ايطو شد!...

فقط خيلي سعي كردم در اين رابطه چند بيتي شعر بگم و تقديمش كنم اما هر چي به ذهنم فشار آوردم هيچي به فكرم نرسيد...

فقط يه بيت جور شد كه ديگه روم نشد تقديمش كنم ...

"دلبر دلفريب ما ،  چه كلكي پياده كرد!         نفت چراغ  ريخته را نذر امامزاده  كرد!

حالا توي اون هاگیر واگیر اوضاع من  فقط  به فلسطينيها فكر ميكردم  كه این وسط ، چه حالي كردن با اقدامات  شجاعانه و قهرمانانه  آقا مهدي ما  ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:38  توسط خان باجی | 

دل مي رود زدستم صاحبدلان خدا را 

حال خوشي ندارم با بنده كن  مدارا

ده بار بنده رفتم دنبال پودر ماشين

گفتند نيست ، لطفا بردار دست مارا!

در هر سوپر كه رفتم ، جز حيرتم نيفزود

آخر كجا توان يافت اين پودر كيميا را ؟

پرسيدم از يكيشان ، گفتا بگويمت من

اين است راز پنهان ، ننماي آشكارا

"در كوي خوبرويان (!) باشد وفور نعمت"

ليكن به آنطرفها دور است راه ، ما را

 

 ******

بدون هيچ مقدمه اي  كار فرهنگيم (!) رو شروع كردم !

راستش قرار بود  کامل شده اين شعر، با چند تاي ديگه  رو اول توي شب شعر بخونم و بعد اينجا بنويسم اما حالا كه موقعيتش پيش اومده ، ديگه اينكارو نميكنم و از همينجا شروع ميكنم ...

واقعيت اينه كه به هزارو يك دليل (كه من فقط يك دليلش رو ميدونم)  مدتيه  پودر ماشين كمياب شده و امروز من در به در دنبالش  بودم و آخرش هم گيرم نيومد . وقتي كه خسته و كوفته و دست از پا درازتر برگشتم خونه ....چشمتون روز بد نبينه....

متوجه شدم آقايون گل پسرها ، توي خونه با توپ چهل تيكه گل کوچیک بازي ميكردن و ظاهرا آشپزخونه دروازه  يكيشون بود ...

خب مشخصه ديگه چي شد...شوت  كات داري  كه وارد گل ميشه ، ميره و مستقيم ميخوره به در ماشين لباسشويي و در ماشين رو كمپلت مياره پايين ...

...خب ... حالا شما هم حتما مثل من متوجه اون يك دليل شدين !

 خیلی ناراحت نشدم ! ماشینه کار خودشو کرده بود و وقت باز نشستگیش بود ِ حالا یه مدت هم به یاد قدیمها  توی طشت لباس میشوریم و حالشو میبریم تا یه گلی به گیسمون بگیریم...(اصلا بهتر...به کوری چشم دشمنان ، پودر ماشین  گیر نمیاد که نیاد...!)

 

پ.ن :اعیاد شعبانیه روبه همه  تبریک میگم و امیدوارم روزهای پر برکتی در انتظارتون باشه... 

روز بعد نوشت : امروز به  یه فروشگاه دولتی رفتم و  پودر ماشین گیرم اومد . اتفاقا چقدر هم زیاد بود فقط  با ۱۲۰ درصد افزایش قیمت ! همین ...اینو عرض کردم  تا بعد  خدای نکرده نگین شایعه پراکنی کردم که  مثلا کمبودی هست... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:38  توسط خان باجی | 
 

حرم امام رضا در شب

امروز ، روز عجيبي داشتم ، حس تازه اي در وجود ، همراه با بغضي فرو خورده...

انگار چيز ارزشمندي را از دست داده ام...

                                                      " حس با تو بودن را" ...

آري ، من يكبار ديگر به همين سادگي حس با تو بودن را از دست دادم ........

"كاش تو همسايه ما  مي شدي!"...

*****

وارد ابتداي خيابان امام رضا كه مي شوي و گنبد طلايي حرم را مي بيني، دلت ، همچون كبوتران حرم  به پرواز درمي آيد ... كمي جلوتر كه ميروي ، وارد محدوده طرح ترافيك ميشوي و مجبوري كوچه  پس كوچه هاي تنگ و زولبيايي مركز شهر را آنقدر دور بزني تا به مقصد برسي...

اما آرامش از زماني شروع ميشود كه با پاي پياده به سمت حرم حرکت می کنی  ... گویی روي ابرها قدم میگذاری ، انگار دنیا با تمام عظمتش برایت کوچک می شود ...

... هوا گرم است و حرم مثل هميشه مملو از جمعيت ، و تو آرام آرم راهت را در ميان جمعيت باز ميكني...

صحنها را يكي پس  از ديگري پشت سر ميگذاري و در ميان سيل جمعيت به دنبال گوشه اي براي نشستن مي گردي و درست زماني كه در كنجي آرام ميگيري ، ديگر چيزي نمي بيني و فقط تو مي ماني و امام رضا... گوش كن !  نجوايي ميشنوي:

قربون چشات برم از راه دوري اومدم

راه دوري نميره اگه منو نگاه كني....

*****

 خوشحالم از اينكه براي چند روز شرف حضور در آن بارگاه را پيدا نمودم و باز خوشحالم  آنقدر به ياد دوستان بودم كه يادم رفت خودم چه چيزي از آن آقا مي خواستم ، اما يقين دارم كه آقا خوب از دلم خبر دارد و مثل من فرموشكار نيست...

 

 

پ.ن:از تمام دوستاني كه طي  اين چند روز برام پيغام گذاشتند ممنونم ، خيلي دنبال فرصت بودم كه از همونجا جواب محبتهاتون رو بدم ، اما ...شرمنده ديگه...

چند تا عکس هنری که بچه ها گرفتن رو در ادامه مطلب گذاشتم، حتما ببينيد!   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 2:28  توسط خان باجی | 

 

بعد از سپري كردن يك دوره ويژه ، ميخواهيم بزنيم توي كار فرهنگي ، البته اولش با گير دادن به اين و اون مي خواهيم شروع كنيم تا بعد نوبت خودمون بشه...

چند وقته كه ميخوام  شروع كنم اما هي امروز و فردا ميكنم ، اما  امروز مكتوبش کردم تا مجبور بشم بالاخره شروعش  كنم !(جراْت نميكنم بگم چي رو...! بعداْ مي گم !)

آقا جون دلمون پوسيد اينقدر غصه خورديم ، اومديم مثلا يه سر به وبلاگها بزنيم دلمون باز بشه ، هر جا رفتيم همش از صحبت از افتراقها بود...يه جا بحث سياسي ...يه جا از بدبختي مردم ايران...يه جا هم طرفدارهاي آبي و قرمز افتادن به جون هم...! اقا جون قهرماني استقلال كه اينهمه بحث نداره !!! (اونوقت پسرخاله جان ما مي فرمايند :"بعضي ها! ( يعني مثلا من ) در خفا طرفدار استقلالند"!)

خدا بيامرزه  اموات شما رو ...مادر بزرگ ما ملقب به "خالجيني" كه دلم براش يه ذره شده و الهي كه نور به قبرش بباره ، نظريه كارشناسانه اي  در باره فوتبال داشت ؛ اون خدابيامرز هر وقت كه فوتبال مي ديد

  مي گفت :"مگه يدنه توپ قيمت چندي؟ هر كس يدنه هدن ، مردوم جوونون اندي دو نكنن" ترجمه :" مگر قيمت يك توپ چقدر است ؟ به هر كسي يكعدد توپ بدهند تا جوانان مردم اينقدر دنبال يك توپ ندوند"!

ننه خدابيامرز در مورد بوكس كه آن موقعها از تلويزيون پخش ميشد هم نظريه جالبي داشت "مردوم جوونون جون هم درگبنن ،ايمه اوشون باد زنن" يعني " جوانهاي مردم را به جان هم مي اندازند و بعد آنها را باد ميزنند!"  ( که دقیقا  این مورد خیلی جاها صدق میکنه!)

خلاصه اومديم بگيم از امروز، لطفا ميشه بسه؟؟؟

لطفا اينقدر بحث نكنيد مخصوصا بحث سياسي ! تو كوچه ،توخيابون، تو مترو ، توتاكسي ، توي ون ! (اين يكي جديده )

همش بحثه... لااقل ميخواين بحث كنين در مورد چيزي باشه كه همه با اون اتفاق نظر دارن ( آها ...اون بحث نميشه؟)

باور كنين من مخالف بحث نيستم ، اما اينجا بي فايدست ...

******

اگه خدا بخواد فردا ميريم مشهد...با اون پست قبلم كه همه رو ناراحت كردم و( چند تا پيغام خصوصي داشتم كه آخه توچه مرگته؟ (دقيقا با همين الفاظ!) ديدم بايد از همه حلاليت بطلبم  ، رييس هم كه هنوز از سفر نيومده و گفته اگه من نرسيدم تو بچه ها رو بردار و برو من خودم میام ...

بهر حال گفتم با اين وضعيت جاده ها ، اگه ديگه برنگشتم حلالم كنيد...

 

پ.ن: اين پست من در واقع به منزله  وصيت نامه است و هیچ ارزش دیگری ندارد! 

 

 

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 13:4  توسط خان باجی |